پنجشنبه 14 اردیبهشت1391
خیلی موقع ها باید احساسات رو کنترل ..نه نه! منظورم "هدایت بود"..کرد
خیلی سخته..
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 15:40 |
لینک
|
یکشنبه 10 اردیبهشت1391
من یادم میاد اون روزایی رو که خیلی کوچیک بوم و از زندگی خوشی که داشتم واقعا لذت می بردم..همیشه به بچه ی کوچیک خونه می رسن..همیشه با اون شیطونی می کنند..من دست همه بودم بودم عملا دست همه بزرگ شدم از مامان بزرگ بگیرو برین جلو..اولین چیزی که یادمه دوچرخه ی سفیدم با کلی روبانی که بهش وصل بوده..که بابام رو یه دستش گرفته بودو از دور بهم نشون داد..اینقدررر ذوق کردم که به عنوان اولین خاطره ی بچگیم تو ذهنم ثبت شده..و روزی که دیگه بزرگتر شده بودمو چرخای کمکی شو برداشتم و کیارش تمام سعی شو می کرد که به من دوچرخه سواری یاد بده منم هی می خوردم به میزو صندلی..و روزی که اونقدری بزرگ شده بودم که اون دوچرخه شیکست و دو تا چرخاشو دستم گرفتمو با چشم گریون اومد خونه..اون کاست های قصه با پازل هایی که بهشون وصل بودو یادتونه؟؟؟ یه خرس داشتم که مثکه روز تولدم برام خریده بودن..هم قد خودم بود...خیلی موقع ها که مهمون داشتیم مامان اینا می خاستن برای مهمون وسایل خواب اماده کنن من همیشه لای اون تشک هایی که می خواستن پهن کنند می خوابیدم اون وقت منو لای تشک می بیچیدنو با خودشون می بردن:))) منم قش قش می خندیدم.وقتی صدای اواز خوندمو ضبط می کردیم و دیگه نمی شد میکروفون رو ازم بگیرن...وقتی جشن مهد کوکم رسیدو لباس محلی می پوشیدیمو...واقعا چقد خونوادم برام کار کردن...روزی که رفتم مدرسه..یکی از همون روزای اول مدرسه که منتظر بودم بیان دنبالم اینقدر دیر کردن..همه رفته بودنو فقط من مونده بودم..بعد بابام اومد دنبالم٫فکر کردم منو یادشون رفته:(
در این پست سعی می کنم شمارا به دوران زیبایی بچگیتون ببرم..بهتون یاد اوری کنم که دنیایی که توشیم یه زمانی خیلی قشنگ بوده خیلی خوش اب رنگ بوده..ولی همون موقعی که ما داشتیم خال می کردیم مامان بابامون برای خوشحال کردن ما همه ی تلاششونو می کردن...از این ماشین به اون ماشین..با پای پیاده تو سذما تو گرما...دبستانی که بودم بیکار که می شدم خیلی موقع ها با بابام می رفتم دانشگاه..بانکی که ازش حقوق می گرف نزدیک دانشگاه بود با هم میرفتیمو بعد از برگشتن از بانک می رفتیم یه کتاب فروشی و من کلی کتاب می گرفتم..قصه های پریان:)
یک آه بزرگگگگگگ
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 13:33 |
لینک
|
شنبه 9 اردیبهشت1391
اولین باری که راه رفتین رو یادتونه؟اولین باری که زبون باز کردینو نه!..اولین باری که گریه کردین؟کسی سرتون داد زد؟..خونه ی بچگیتون پله داشت؟اولین باری که از پله ها افتادین رو یادتونه؟..تو پارک چی؟از سرسره و تاب افتاده بودین؟؟تاب تاب عباسی خدا منو نندازی رو یادتونه؟؟...با کی پارک می رفتین...اسم داشت پارکتون؟
اولین باری که خونه ی بابابزرگتون یه گلدون شکستین؟؟
برادر خواهر بزرگتر داشتین؟؟چقد بهشون گیر دادین باهاتون راز جنگل بازی کنن؟:)))
نمیشه بچه شیم نه؟
نمیدونم چرا این روزا بدجور یاد اون روزا رو می کنم
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 22:55 |
لینک
|
دوشنبه 4 اردیبهشت1391
وقتی یه چیزی تو دلت هست که هی داری دنبالش می گردی و نمی دونی چی هستو کجاس..مجبور می شی خوبه خوبه بگردی...وقتی پیداش نمی کنی با خودت فکر می کنی که شاید جای دلت عوض شدی...
تهش هم دل درد می گیری! نگرد آقا ! نگرد خبری نیس بشین کارتو بکن
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 20:48 |
لینک
|
دوشنبه 28 فروردین1391
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 21:50 |
لینک
|
چهارشنبه 16 فروردین1391
ازخود می پرسم:زندگی به گند کشیده ی خود را چیکار کنم؟ولش کنم و یا؟!
که یهومامان می گه:باید بندازی رو دوشتو با خودت ببریش
می گم : اخه کثیفم می کنه..می گم خیلی سنگینه...
می گه سبکش کن
میگم نمی شه ولش کنم؟
می گه: بجه نشو
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 21:7 |
لینک
|
یکشنبه 13 فروردین1391
new year
new life...
new thoughts
new results...
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 21:58 |
لینک
|
دوشنبه 7 فروردین1391
اقا فهمیدم اقااااا فهمیدمممم
من می خامم بازیگر شمممم...اقا من می خام بازیگر شممممم
یسسسسس
یه کاریه که احتیاجی نیس فک کنم که مسله هامو چجوری باید حل کنم و کی حل کنم و اینکه علم رو چجوری باید پیشرفته ترش کنم و بدونم که تو مغز انسان چی میگذره و اینکه رابطه ی ذهن با روابط احتماعی چیه و هی بنویسمو هی تبدیل لورنتس بزنم وسطشو اگه در نیومد برم از معادله دیراک استفاده کنم حالا یه جاش می لنگه چون نسبیتی نیستو اصن گرانش کلا چیه و اینا!!
بسه دیگه آقا
نمیخاد روزی یه ساعت فیلم اموزشی ببینم بعد دوستام بگن بریم بیرون من بگم نه اخه امتحان دارم دوستم با ماشین بیاد دنبالم بگم حال ندارم منو برسون خونه!!
اه ... یه پیرزن شدم رفت...
نظره خاصی دارین؟؟؟
حمید رضا من تازه تحلیل هم بلد نیستم!!! اه
انقد درگیر دانشکده شدم که از ساز زدنم جاموندم..نگین : اگه خوب وققتتو تنظیم میکردی به همه چی می رسیدیاا!! خوب تنظبم کردم ولی به رفت و امده تمرینای ارکسترم رسیدم فقط !
بابا بسه دیگه
بذا یه ادم معمولی شم برم یه گوشه یه زندگی حیلی معمولی واسه خودم بگیرم
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 23:23 |
لینک
|
یکشنبه 28 اسفند1390
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 22:53 |
لینک
|
یکشنبه 7 اسفند1390
روزگاری بود که ما بچه های دانشکده فیزیک خیلی بیشتر به وبلاگ های همدیگه سر می زدیم روزگاری بود که هر موقع که می رفتیم تو بلاگ هر کی نظر می دادیم .. همیشه می دونستیم اگه فلانی از یکی یه حرفی تو پستش زده منظورش دقیقا کی بوده یا اگه نمی فهمیدیم ازفضولی می ترکیدیم..می دونستیم مخاطب کی و چی هستیم..همدیگرو نقد می کردیم و محبت به همدیگه می کردیم..و اینارو همه رو تو بلاگای شخصیمون می ذاشتیم..جایی که همه می دیدن و همه هم نظر می دادن..الان از اون همه فعالیت افتادیم...اااااااا چه روزگاری بوداااا...من دونه دونه مخاطبامو میشناختم الان اصن نمیدونم کی به کیه!!
همه چیمون دانشکدمون بود..زندگیمون دوستیامون دشمنیامون کینه هامون "می خوام سر به تنت نباشه هامون" حرف زدنای الکیمون اینکه چقدددددررر وقت همو تلف می کردیم و اخرشم هیچی از حرفامون نمیفهمیدیم...
در آخر :
پوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف !!!
از طرف کیمیا به مخاطبای پیشین و فعلی..
نوشته شده توسط کیمیا قریب در ساعت 19:48 |
لینک
|